close
تبلیغات در اینترنت
غزل های سعدی

غزل های سعدی

شعر و غزل امروز,شعرهای زیبا,وبلاگ شعر,قشنگ ترین شعرها,سایت شعر,شعرهای سعدی,غزل های سعدی,شعر سعدی,

ما را همه شب نمی‌برد خواب        ای خفته روزگار دریاب         در بادیه تشنگان بمردند        وز حله به کوفه می‌رود آب ای سخت کمان سست پیمان        این بود وفای عهد اصحاب          خار است به زیر پهلوانم       بی روی تو خوابگاه سنجاب        ای دیده عاشقان به رویت      چون روی مجاوران…

خانه
خوراک

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 84 کل نظرات : 0 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 0 آمار بازدید
    بازدید امروز : 19 بازدید دیروز : 4 ورودی امروز گوگل : 0 ورودی گوگل دیروز : 0 آي پي امروز : 1 آي پي ديروز : 3 بازدید هفته : 23 بازدید ماه : 58 بازدید سال : 2,621 بازدید کلی : 2,621 اطلاعات شما
    آی پی : 34.229.140.153 مرورگر : سیستم عامل : امروز : سه شنبه 27 آذر 1397

    آرشیو

    امکانات جانبی

    تبلیغات

    توضیح تصویر

    یار با ما بی‌ وفایی می‌کند- { سعدی }

    یار با ما بی‌ وفایی می‌کند
    بی‌ گناه از من جدایی می‌کند

    شمع جانم را بکشت آن بی‌ وفا
    جای دیگر روشنایی می‌کند

     

    ‏"سعدی"‏

    ای مهر تو در دل‌ها- { سعدی }

    وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
    بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان‌ها

    گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل
    تا یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

    ای مهر تو در دل‌ها، وی مهر تو بر لب‌ها
    وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان‌ها

    تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم
    بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

    تا خار غم عشقت آویخته در دامن
    کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها.‏
    ‏...‏

    ‏"سعدی"‏

     

    چنان مشتاقم ای دلبر- { سعدی }

    چنان مشتاقم

    ای دلبر به دیدارت

    که از دوری

    برآید از دلم آهی

    بسوزد هفت دریا را.

     

    "سعدی"

    من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم-{ سعدی }

    من ز فکر تو

    به خود نیز نمی‌پردازم

    نازنینا

    تو دل از من

    به که پرداخته‌ای؟

     

    "سعدی"

    ندانمت به حقیقت- { سعدی }

    ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

    جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

     

    به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

    که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

     

    مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

    مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

     

    چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل

    که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

     

    تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

    ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

     

    بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

    تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

     

    چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

    ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

     

    مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

    که پیر داند مقدار روزگار جوانی

     

    تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

    ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

     

    من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

    تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

     

    سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

    اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی.

     

    "سعدی"

    ما ترک سر بگفتیم- { سعدی }

    ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

    غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

     

    در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

    بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

     

    رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

    نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

     

    چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت

    سری که باشد او را، در هر بصر نباش

     

    در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم

    مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد

     

    شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند

    همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد

     

    سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد

    تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد.

     

    "سعدی"

    ای نفس باد سحر- { سعدی }

    اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ست

    که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده‌ست

     

    خبر ما برسانید به مرغان چمن

    که هم آواز شما در قفسی افتاده‌ست

     

    به دلارام بگو ای نفس باد سحر

    کار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست

     

    بند بر پای تحمل چه کند گر نکند

    انگبین است که در وی مگسی افتاده‌ست

     

    هیچکس عیب هوس باختن ما نکند

    مگر آن کس که به دام هوسی افتاده‌ست

     

    سعدیا حال پراکندهٔ گوی آن داند

    که همه عمر به چوگان کسی افتاده‌ست.

     

    "سعدی"

    از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم { سعدی }

    از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم

    همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

     

    گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

    ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

     

    "سعدی"

    هر که محرابش تو باشی -{ سعدی }

    هر که

    محرابش تو باشی

    سر ز خلوت برنیارد ...

     

    "سعدی"

    سخن عشق تو -{ سعدی }

    سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

    رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


    گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

    بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم

     

    هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

    که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

     

    گر چنان است که روی من مسکین گدا را

    به در غیر ببینی ز در خویش برانم

     

    من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

    نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

     

    گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

    که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

     

    نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

    دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

     

    من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

    که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

     

    درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت

    نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

     

    سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

    که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم.

     

    "سعدی"

    سخن‌ها دارم از دست تو -{ سعدی }

    سخن‌ها دارم

    از دست تو در دل ...

    ولیکن در حضورت

    بی زبانم.

     

    "سعدی"

    چندان بنشینم که برآید نفس صبح- { سعدی }

    چندان بنشینم

    که برآید نفس صبح...

    کان وقت به دل

    می‌رسد از دوست پیامی.

     

    "سعدی"

    ما به خلوت -{ سعدی }

    ما به خلوت

    با تو ای آرام جان

    آسوده‌ایم ...

     

    "سعدی"

    تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید -{ سعدی }

    تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید

    مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید

     

    کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر

    که آب دیده به رویش فرو نمی‌آید

     

    جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب

    که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید

     

    چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت

    بر اوفتاده مسکین چو گو نمی‌آید

     

    اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش

    بد از منست که گویم نکو نمی‌آید

     

    گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید

    که هیچ حاصل از این گفت و گو نمی‌آید

     

    گمان برند که در عودسوز سینه من

    بمرد آتش معنی که بو نمی‌آید

     

    چه عاشق‌ست که فریاد دردناکش نیست

    چه مجلس‌ست کز او های و هو نمی‌آید

     

    به شیر بود مگر شور عشق سعدی را

    که پیر گشت و تغیر در او نمی‌آید.

     

    "سعدی"

    وصال توست اگر دل را -{ سعدی }

    وصال توست

    اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

    کنار توست

    اگر غم را کناری هست و پایانی...

     

    "سعدی"

    گفتم مگر ز رفتن -{ سعدی }

    گفتم مگر ز رفتن

    غایب شوی ز چشمم

    آن نیستی که رفتی

    آنی که در ضمیری.

     

    "سعدی"

     

    تو را نادیدن ما غم نباشد -{ سعدی }

    تو را نادیدن ما غم نباشد

    که در خیلت به از ما کم نباشد

     

    من از دست تو در عالم نهم روی

    ولیکن چون تو در عالم نباشد

     

    عجب گر در چمن برپای خیزی

    که سرو راست پیشت خم نباشد

     

    مبادا در جهان دلتنگ رویی

    که رویت بیند و خرم نباشد

     

    من اول روز دانستم که این عهد

    که با من می‌کنی محکم نباشد

     

    که دانستم که هرگز سازگاری

    پری را با بنی آدم نباشد

     

    مکن یارا دلم مجروح مگذار

    که هیچم در جهان مرهم نباشد

     

    بیا تا جان شیرین در تو ریزم

    که بخل و دوستی با هم نباشد

     

    نخواهم بی تو یک دم زندگانی

    که طیب عیش بی همدم نباشد

     

    نظر گویند سعدی با که داری

    که غم با یار گفتن غم نباشد

     

    حدیث دوست با دشمن نگویم

    که هرگز مدعی محرم نباشد.

     

    "سعدی"

     

    غزل ۲۶ - سعدی

    ما را همه شب نمی‌برد خواب        ای خفته روزگار دریاب

            در بادیه تشنگان بمردند        وز حله به کوفه می‌رود آب

    ای سخت کمان سست پیمان        این بود وفای عهد اصحاب

             خار است به زیر پهلوانم       بی روی تو خوابگاه سنجاب

           ای دیده عاشقان به رویت      چون روی مجاوران به محراب

        من تن به قضای عشق دادم      پیرانه سر آمدم به کتاب

             زهر از کف دست نازنینان      در حلق چنان رود که جلاب

                    دیوانه کوی خوبرویا       دردش نکند جفای بواب

         سعدی نتوان به هیچ کشتن      الا به فراق روی احباب