close
تبلیغات در اینترنت
قشنگ ترین شعرها

قشنگ ترین شعرها

شعر و غزل امروز,شعرهای زیبا,وبلاگ شعر,قشنگ ترین شعرها,سایت شعر,غزل های,شعرهای امیرعلی نوری,غزل های امیرعلی نوری,

من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستمآغازترین نقطه ی پایان تو هستمدر من اثر مهر تو یک راز مگوی استمن تشنه ی این تابش پنهان تو هستمای شعرترین ! سخت ترین قافیه! دریاب!جان غزلی، من غزلِ جانِ تو هستمدر من نفس پاک اهورای تو گل کرداز روز ازل، در پِیِ تو، زآنِ تو هستمچون گیسوی آویخته بر زمزمه ی بادعمریست که بیتاب و پریشان تو هستممن شاعر سرگشته ی شبهای جداییعمریست به این شیوه غزلخوان تو هستمامشب تو فقط ماه تماشایی من باشمن عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم...

خانه
خوراک

آمار

    آمار مطالب
    کل مطالب : 84 کل نظرات : 0 آمار کاربران
    افراد آنلاین : 1 تعداد اعضا : 0 آمار بازدید
    بازدید امروز : 11 بازدید دیروز : 4 ورودی امروز گوگل : 0 ورودی گوگل دیروز : 0 آي پي امروز : 1 آي پي ديروز : 3 بازدید هفته : 15 بازدید ماه : 50 بازدید سال : 2,613 بازدید کلی : 2,613 اطلاعات شما
    آی پی : 34.229.140.153 مرورگر : سیستم عامل : امروز : سه شنبه 27 آذر 1397

    آرشیو

    امکانات جانبی

    تبلیغات

    توضیح تصویر

    یار با ما بی‌ وفایی می‌کند- { سعدی }

    یار با ما بی‌ وفایی می‌کند
    بی‌ گناه از من جدایی می‌کند

    شمع جانم را بکشت آن بی‌ وفا
    جای دیگر روشنایی می‌کند

     

    ‏"سعدی"‏

    شعر کوتاه- به صحرا بنگرم...

    به صحرا بنگرم صحرا ته وینم
    به دریا بنگرم دریا ته وینم

    بهر جا بنگرم کوه و در و دشت
    نشان روی زیبای ته وینم

    شعر کوتاه- رسیده ام به تو...

    رسیده‌ام به تو

    اما هنوز دلتنگ‌اَم!

    انگار به اشتباه،

    جای طلوع

    در غروبِ چشم‌هایت

    فرود آمده باشم!

     

    شعر کوتاه - دلم باران می‌خواهد...

    دلم باران می‌خواهد

    و چتری خراب

    و خیابانی که

    هیچ گاه به خانه ی تو نرسد!

    شعر کوتاه -منم درختی که...

    منم درختی که

    برگ هایش را ریخت

    تا تو  ماه را

    از میان شاخه هایش

    تماشا کنی

    شعر کوتاه- دلتنگ توام ...

    تمام راه با توام
    با تو پرندگان راتماشا می کنم
    با تو زیر سایه ی درخت مینشینم
    با توتمام خستگی هایم را ازتن بیرون میکنم
    حتی بر زانوان تو به خواب می روم
    راه که تمام می شود
    باز هم دلتنگ توام
    دلتنگ تمام آسمان و درخت
    دلتنگ تمام پرنده های جهان
    دلتنگ بال های خیالی
    که تو را به من
    که مرا به تو می رساند...

    ای مهر تو در دل‌ها- { سعدی }

    وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
    بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان‌ها

    گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل
    تا یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

    ای مهر تو در دل‌ها، وی مهر تو بر لب‌ها
    وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان‌ها

    تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم
    بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

    تا خار غم عشقت آویخته در دامن
    کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها.‏
    ‏...‏

    ‏"سعدی"‏

     

    چنان مشتاقم ای دلبر- { سعدی }

    چنان مشتاقم

    ای دلبر به دیدارت

    که از دوری

    برآید از دلم آهی

    بسوزد هفت دریا را.

     

    "سعدی"

    من ز فکر تو به خود نیز نمی‌پردازم-{ سعدی }

    من ز فکر تو

    به خود نیز نمی‌پردازم

    نازنینا

    تو دل از من

    به که پرداخته‌ای؟

     

    "سعدی"

    ندانمت به حقیقت- { سعدی }

    ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی

    جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی

     

    به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت

    که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی

     

    مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی

    مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی

     

    چنان به نظره اول ز شخص می‌ببری دل

    که باز می‌نتواند گرفت نظره ثانی

     

    تو پرده پیش گرفتی و ز اشتیاق جمالت

    ز پرده‌ها به درافتاد رازهای نهانی

     

    بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد

    تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی

     

    چو پیش خاطرم آید خیال صورت خوبت

    ندانمت که چه گویم ز اختلاف معانی

     

    مرا گناه نباشد نظر به روی جوانان

    که پیر داند مقدار روزگار جوانی

     

    تو را که دیده ز خواب و خمار باز نباشد

    ریاضت من شب تا سحر نشسته چه دانی

     

    من ای صبا ره رفتن به کوی دوست ندانم

    تو می‌روی به سلامت سلام من برسانی

     

    سر از کمند تو سعدی به هیچ روی نتابد

    اسیر خویش گرفتی بکش چنان که تو دانی.

     

    "سعدی"

    ما ترک سر بگفتیم- { سعدی }

    ما ترک سر بگفتیم، تا دردسر نباشد

    غیر از خیال جانان، در جان و سر نباشد

     

    در روی هر سپیدی، خالی سیاه دیدم

    بالاتر از سیاهی، رنگی دگر نباشد

     

    رنگ قبول مردان، سبز و سفید باشد

    نقش خیال رویش، در هر پسر نباشد

     

    چشم وصال بینان، چشمیست بر هدایت

    سری که باشد او را، در هر بصر نباش

     

    در خشک و تر بگشتم، مثلت دگر ندیدم

    مثل تو خوبرویی، در خشک و تر نباشد

     

    شرحت کسی نداند، وصفت کسی نخواند

    همچون تو ماه سیما، در بحر و بر نباشد

     

    سعدی به هیچ معنی، چشم از تو برنگیرد

    تا از نظر چه خیزد، کاندر نظر نباشد.

     

    "سعدی"

    ای نفس باد سحر- { سعدی }

    اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ست

    که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده‌ست

     

    خبر ما برسانید به مرغان چمن

    که هم آواز شما در قفسی افتاده‌ست

     

    به دلارام بگو ای نفس باد سحر

    کار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست

     

    بند بر پای تحمل چه کند گر نکند

    انگبین است که در وی مگسی افتاده‌ست

     

    هیچکس عیب هوس باختن ما نکند

    مگر آن کس که به دام هوسی افتاده‌ست

     

    سعدیا حال پراکندهٔ گوی آن داند

    که همه عمر به چوگان کسی افتاده‌ست.

     

    "سعدی"

    از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم { سعدی }

    از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم

    همچو پروانه که می‌سوزم و در پروازم

     

    گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی

    ور نه بسیار بجویی و نیابی بازم

     

    "سعدی"

    هر که محرابش تو باشی -{ سعدی }

    هر که

    محرابش تو باشی

    سر ز خلوت برنیارد ...

     

    "سعدی"

    سخن عشق تو -{ سعدی }

    سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم

    رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


    گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

    بازگویم که عیان است چه حاجت به بیانم

     

    هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر

    که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

     

    گر چنان است که روی من مسکین گدا را

    به در غیر ببینی ز در خویش برانم

     

    من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

    نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم

     

    گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن

    که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم

     

    نه مرا طاقت غربت نه تو را خاطر قربت

    دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم

     

    من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم

    که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم

     

    درم از دیده چکان است به یاد لب لعلت

    نگهی باز به من کن که بسی در بچکانم

     

    سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

    که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم.

     

    "سعدی"

    سخن‌ها دارم از دست تو -{ سعدی }

    سخن‌ها دارم

    از دست تو در دل ...

    ولیکن در حضورت

    بی زبانم.

     

    "سعدی"

    چندان بنشینم که برآید نفس صبح- { سعدی }

    چندان بنشینم

    که برآید نفس صبح...

    کان وقت به دل

    می‌رسد از دوست پیامی.

     

    "سعدی"

    ما به خلوت -{ سعدی }

    ما به خلوت

    با تو ای آرام جان

    آسوده‌ایم ...

     

    "سعدی"

    تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید -{ سعدی }

    تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید

    مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید

     

    کدام دیده به روی تو باز شد همه عمر

    که آب دیده به رویش فرو نمی‌آید

     

    جز این قدر نتوان گفت بر جمال تو عیب

    که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید

     

    چه جور کز خم چوگان زلف مشکینت

    بر اوفتاده مسکین چو گو نمی‌آید

     

    اگر هزار گزند آید از تو بر دل ریش

    بد از منست که گویم نکو نمی‌آید

     

    گر از حدیث تو کوته کنم زبان امید

    که هیچ حاصل از این گفت و گو نمی‌آید

     

    گمان برند که در عودسوز سینه من

    بمرد آتش معنی که بو نمی‌آید

     

    چه عاشق‌ست که فریاد دردناکش نیست

    چه مجلس‌ست کز او های و هو نمی‌آید

     

    به شیر بود مگر شور عشق سعدی را

    که پیر گشت و تغیر در او نمی‌آید.

     

    "سعدی"

    وصال توست اگر دل را -{ سعدی }

    وصال توست

    اگر دل را مرادی هست و مطلوبی

    کنار توست

    اگر غم را کناری هست و پایانی...

     

    "سعدی"

    گفتم مگر ز رفتن -{ سعدی }

    گفتم مگر ز رفتن

    غایب شوی ز چشمم

    آن نیستی که رفتی

    آنی که در ضمیری.

     

    "سعدی"

     

    تو را نادیدن ما غم نباشد -{ سعدی }

    تو را نادیدن ما غم نباشد

    که در خیلت به از ما کم نباشد

     

    من از دست تو در عالم نهم روی

    ولیکن چون تو در عالم نباشد

     

    عجب گر در چمن برپای خیزی

    که سرو راست پیشت خم نباشد

     

    مبادا در جهان دلتنگ رویی

    که رویت بیند و خرم نباشد

     

    من اول روز دانستم که این عهد

    که با من می‌کنی محکم نباشد

     

    که دانستم که هرگز سازگاری

    پری را با بنی آدم نباشد

     

    مکن یارا دلم مجروح مگذار

    که هیچم در جهان مرهم نباشد

     

    بیا تا جان شیرین در تو ریزم

    که بخل و دوستی با هم نباشد

     

    نخواهم بی تو یک دم زندگانی

    که طیب عیش بی همدم نباشد

     

    نظر گویند سعدی با که داری

    که غم با یار گفتن غم نباشد

     

    حدیث دوست با دشمن نگویم

    که هرگز مدعی محرم نباشد.

     

    "سعدی"

     

    غزل ۲۶ - سعدی

    ما را همه شب نمی‌برد خواب        ای خفته روزگار دریاب

            در بادیه تشنگان بمردند        وز حله به کوفه می‌رود آب

    ای سخت کمان سست پیمان        این بود وفای عهد اصحاب

             خار است به زیر پهلوانم       بی روی تو خوابگاه سنجاب

           ای دیده عاشقان به رویت      چون روی مجاوران به محراب

        من تن به قضای عشق دادم      پیرانه سر آمدم به کتاب

             زهر از کف دست نازنینان      در حلق چنان رود که جلاب

                    دیوانه کوی خوبرویا       دردش نکند جفای بواب

         سعدی نتوان به هیچ کشتن      الا به فراق روی احباب

    کتاب معرفت - {جواد مهدی پور}

    از فروغ ماهرویان چشم هایم روشن ست
    روی هر آیینه رو از زهـــرچشمم ایمن ست

    درس یکرنگی بیاموز از دل آیینه هـــــــــــــا
    با رفیقان مهربان با دشمانت دشمن ست

    کلک احساس من از تشعیر رویت عاجزست
    در مقام وصف سیمــــــایت زبانم الکن ست

    یاد وصلت کرده ام دلتنگ آغـوش توام
    یاد تو مانند روح جاودانــــه در تن ست

    گندم از گندم نمی روید چــــــرا این روزهـــــــا ؟
    دست غارت بر سر بی سرپرست خرمن ست

    ارزش هر کس بقدر ریشه و اندیشه است
    گاه می بینی که با سنگ محک زر ، آهن ست

    در کتاب معرفت زن را مقدس خوانده ام
    بهترین آموزگار مـــــــرد در دنیا زن ست

    زن در ایــران چون منیژه دلربایــــــــی می کند
    زین سبب هر مرد می بینی ، شبیه بیژن ست

    قلم - {جواد مهدی پور}

    اشک دیدم چون قلم سر را به زیرانداختم
    خط فکـــــــــرم را در انشای نگاهت باختم

    گیسوانت درس بی مهری به من آموختند
    فکر دیدار تـــو را در پشت ســــــر انداختم

    سهم من شد یک بغل زانوی غــــــم از زندگی
    اینچنین در عشق تو هم سوختم هم ساختم

    طرح ابروهای تو شمشیر تیز دیگر ست
    در مصاف چشم تـــو تیغ از نیامش آختم

    از صلیب شانه هایت جنگ ما آغاز شد
    زخم خوردم پرچم صلح و صفا افراختم

    من بجای عیب جویــــــی از نگاه دیگران
    عیب خود را دیدم و بر خویشتن پرداختم

    مثل بادی در مسیر عاشقی ، دیوانه سر
    تا به منزگاه عشقت عاشقانه تاختــــــم

    دل دیوانه - {جواد مهدی پور}

    کاشکی با من دیوانه ، تــــــــو صادق بودی
    کاش می شد که تو آن مونس سابق بودی

    هیچ کس مثل تو بیچاره دلم را نشکست
    به دروغ ، از همه اشخاص تــو لایق بودی

    به سراپای وجود تـــــــو قسم می خوردم
    تو هم ای کاش که مانند من عاشق بودی

    گفته ای بگذرم از خیر رفاقت با تــو
    من ندانستم از اول تـو منافق بودی

    جز تو با هرچه غزال ست مخالف بودم
    کاش اندازه ی من هم تــو موافق بودی

    طبق پیمان رفاقت که خود امضاء کردی
    کاش همواره بر آن عهــــد مطابق بودی

    ترانه تویی - {امیرعلی نوری}

    هزار مرتبه می خوانمت... ترانه تویی
    شکوهِ این غزل، این فصل عاشقانه تویی

    مرا گرفته به بر از هزار سو عشقت
    قسم به بحر، که دریای بی کرانه تویی

    اگرچه بر دل من کوهی از غم و درد است
    کسی که می برد این بار را شبانه، تویی!

    بیا که جامه ی پرهیز بر تنم نکنم
    در آن شبی که انار هزاردانه تویی

    بهشتِ کوچکِ ما -این بسیط شادی و نور
    مباد بی تو دمی، ای که روحِ خانه تویی

     

    بی تفاوت -{ امیرعلی نوری}

    برایش شعر خواندم
    گوش کرد
    و بی تفاوت گفت:

    کتابش کن که بفروشد،
    درآمدزاست اشعارت...!

    خستگی ها - {امیرعلی نوری}

    دوست دارم شعر گویم حال دل بهتر شود
    با تو از احساس خوانم ،خطی از دفتر شود

    دوست دارم در کنار چایی و قندان خود
    لمس دستان تو باشد، مزه اش محشر شود!!

    دوست دارم شعر هایم را بخوانی با نسیم
    تازه گردم با صدایت ،گوش دنیا کر شود

    دوست دارم طرحی از باران زنم بر شعر خویش
    قطره قطره، نم نمک ریزد ،دو چشمم تر شود

    دوست دارم بر مشامم بوی عطرت پیچد و...
    تا به یک تصویر رویایی ز تو منجر شود

    دوست دارم لحظه های بودنت را نازنین
    آنقدر اینجا بمانی خستگی ها در شود

    گریه نکن -{ امیرعلی نوری}

    آن دو چشمان سیاهت را به اشکت تر مکن
    قلب من خود درد دارد ، تو دگر بدتر مکن

    اشک تو چون خنجری بر قلب زارم میزند
    من ستم بسیار دیدم ، تو جفا دیگر مکن

    مستی چشمان تو سرتر زصد جام می است
    بیش از این باده به جامم ، در شب آخر مکن

    پیش رویت از خجالت گل شده پرپر به باغ
    زین که هستی پس دگر ، رویت تو زیباتر مکن

    بوی عطر تو هنوزم بر تنم جا مانده است
    تو مرا همچون خدایی ، بنده ات کافر مکن

    از خدا خواهم ، به آغوشت دهم من جان خود
    پس بیا امشب در آغوشم ، دگر جا سر مکن

    چشمان تو - {امیرعلی نوری}

    با دیدن چشمان تو زیبا شده شعرم...
    همرنگ غزلنامه ی نیما شده شعرم...

    با این دل دیوانه ی من باز چه کردی...
    بی پرده ببین با تو هم آوا شده شعرم...

    ای مریم تنهایی من بانگ بر آور...
    فریاد پس از مرگ مسیحا شده شعرم...

    سوگند به باران تو ای عشق بهاری...
    بی آتش زرتشت ٬ اوستا شده شعرم...

    خوابم شده بیداری چشمان تو امشب...
    انگیزه ی روییدن فردا شده شعرم...

    بگذار که این پنجره ها بسته بمانند...
    بر روی تو دروازه ی دنیا شده شعرم.....

    اشک چشم تو - {امیرعلی نوری}

    غزل به جاي چشم من،نگاه کُن به چشم او
    ردیف هاي مانده را، میان چشم او بجو

    نه مصرع ونه قافیه،نه شاه بیت خود غزل
    بجز براي چشم او، به چشم دیگري نگو

    نمی رسد به آخر این،هزار مثنويِ من
    بخوان دوباره از دلت، نمازهاي بی وضو

    به قامت کتاب من،بهار نقش بسته است
    بیا دمی سخن ز یک، گل و بهار من بگو

    چو چشمه سارعاشقی،به دفترم روان شده
    به صحنه وجود من، رسیده وقت گفتگو

    طواف را بهانه کن،بچرخ دور خانه اش
    که از ازل به دور او، طواف بوده آرزو

    شراب می هراسداز،طنین اشک چشم تو
    امان که پروانه شده، اسیر دست آبرو

    بیا - {امیرعلی نوری }

    بیا به عاشقی و شعر متهم باشیم ...
    بیا بهانه نگیریم عشق هم باشیم ...

    بیا تمام مسیر عبور باران را...
    بدون چتر بخندیم ! هم قدم باشیم ...

    موافقی که در آغوش هم خراب شویم ؟
    شبیه شبنم گلبرگ غرق نم باشیم ؟

    چقدر دوری و حسرت ؟ چقدر تنهایی ؟
    چقدر ملعبه ی دست های غم باشیم ...

    چرا به کام دل همدگر عسل نشویم ؟
    چرا جدا ز هم و تلخ مثل سم باشیم ؟

    بیا به عاشقی و شعر متهم باشیم ...
    بیا بهانه نگیریم ' عشق هم باشیم ...

    ورود عشق - {امیرعلی نوری}

    من از احساس سرما، گرم برف بوسه‌ات بودم
    ولی بر گرمی لب‌های سرمایت نیفروزم

    تو در بارانِ آن شب، از دل دریا چه آوردی؟
    که بعد از سال‌ها، امروز هم، محو و مه آلودم!

    عروس معتدل را عقد دریا و زمین کردم
    من آن افراط و تفریطم، مپرس از دیر یا زودم!

    فقط در فکر بالا رفتنم از پله‌ی فطرت
    به آخر می‌رسم آیا و یا در راه، نابودم؟

    خودش هستی- همان شاید که باید می‌شدی- اما 
    چقدر از دوری چشمان امید تو فرسودم

    هزاران کاروان از دوری‌ات طی شد ولی بنگر
    که در نزدیکی کنعان، زلیخا کرده مسدودم!

    من اینجا، پشت دیوار تماشای تو مجروحم
    نگاهی از تو با خود می‌برد تا مرز بهبودم

    ورای جنگ‌های زشت و زیبا، جستجویم کن
    در آتش‌بازی رنگین ابراهیم، نمرودم!

    ورود عشق، از درهای ناممکن تماشایی است
    فقط پلکی ز هم بگشا، که من چون اشک، مطرودم

     

    دنیایم شدی - {امیرعلی نوری}

    غصه ی دنیا ندارم، چون تو، دنیایم شدی
    حسرت فردا ندارم، چون تو، فردایم شدی

    داده ام گلخانه ام را دست تو ای نازنین
    باغبان ِ مهربان ِ جمله گلهایم شدی

    ماه وخورشید و فلک،دیگر نمیخواهم که تو
    روشنی ِ دلپذیر ِ روز و شبهایم شدی

    بی تو تنهایی مرا، بدجور تنها کرده بود
    آمدی،، دیگر حبیب قلب تنهایم شدی

    همچو ماهی بودم و در حسرت آب روان
    با وجودت خوب من، مانند دریایم شدی

    غصه ا ی دیگر ندارم، در دل حسرت کشم
    خط بطلانی به روی درد و غمهایم شدی

    طلوع عشق - {امیرعلی نوری}

    در طلوع عشق می خواهم که مهمانم شوی
    تا سحر در خلوتم مهمان دستانم شوی

    پا گذاری در شب خالی و تنهای دلم
    تا سپیده روشنایی بخش چشمانم شوی

    گُر بگیرم در تبت از گرمی آغوش تو
    در زمستان چون بهاران باغ و بستانم شوی

    می نویسم از دو چشمت تا بدانی عاشقم
    دوست دارم امشبی مست و غزلخوانم شوی

    خواستم تا که بمانی در کنارم لحظه ای
    باز یکبار دگر هم عهد و پیمانم شوی

    "آمدی جانم به قربانت"، ولی در هر قدم
    دل شکستی ، کاشکی اینبار درمانم شوی

    شبیه بارانی - {امیرعلی نوری }

    شبيه بام سفالي، شبيه باراني
    و مثل شب‌نم گل‌هاي خانه مي‌ماني

    هميشه گفته‌ام اين را دوباره مي‌گويم
    به سردي‌ي تن من كرسي‌ي زمستاني

    تو عاشقي... يا من؟ هيچ‌كس نمي‌داند
    براي من غزل عاشقانه مي‌خواني

    قشنگي‌ي تو در اين سطرها نمي‌گنجد
    قصيده‌اي بايد مثل شعر خاقاني

    چه‌گونه با تو بگويم كه دوست‌ات دارم
    تو شعرهاي مرا نانوشته مي‌خواني

    اگر اجازه دهي يك شباهت ديگر
    مقدسي تو شايد عروس قرآني

    و وزن و قافيه گم شد در اين غزل، هر چند ـ
    كه دست‌پاچه‌‌گي‌ام را تو خوب مي‌داني

    آینه -{ امیرعلی نوری }

     خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت
    از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

    از فکر اینکه بال و پری داشتم ولی
    بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

    از اینکه با تمام پس انداز عمر خود
    حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

    کم کم به سطح آینه برف می نشست
    دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت

    دنبال کودکی که در آن سوی برف بود
    رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

    نقاشی ام تمام شد و زنگ خانه خورد
    من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

    شاعر کنار جو گذر عمر دید و من
    خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

    تمنا -{ امیرعلی نوری}

    حرفهایت را نمیگویی،چه با ما میکنی
    قلب و چشمم را ببین غرق تمنا میکنی

    میکشی دستی به روی گیسوان من به ناز
    این حقیرت را عزیزم شاه دنیا میکنی

    دست من را میفشاری در میان دست خود
    دوستت دارم عزیزم را که نجوا میکنی

    چند روزی هم عزیزم عزم رفتن کرده ای
    عاشقی ،حق داری و امروز و فردا میکنی

    چشم در چشمان من کردی نگاهی مستمر
    خوب میدانم که میمانی و غوغا میکنی

    عاشق - { امیرعلی نوری }

    من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم
    آغازترین نقطه ی پایان تو هستم

    در من اثر مهر تو یک راز مگوی است
    من تشنه ی این تابش پنهان تو هستم

    ای شعرترین ! سخت ترین قافیه! دریاب!
    جان غزلی، من غزلِ جانِ تو هستم

    در من نفس پاک اهورای تو گل کرد
    از روز ازل، در پِیِ تو، زآنِ تو هستم

    چون گیسوی آویخته بر زمزمه ی باد
    عمریست که بیتاب و پریشان تو هستم

    من شاعر سرگشته ی شبهای جدایی
    عمریست به این شیوه غزلخوان تو هستم

    امشب تو فقط ماه تماشایی من باش
    من عاشق شب، عاشق چشمان تو هستم...

    ليست صفحات

    تعداد صفحات : 2